ازدیاری که نداشت غصه ورنج ومحن
هرکسی درآن دیار حق آب وگل داشت
چونکه انجا حاکمی عاقل و عادل داشت
همچو یک رود بزرگ زندگی جاری بود
هرکه سرگرم به خویش درپی کاری بود
مزرعه سبزوچمن ،خاک وخورشید رفیق
ولی ازبخت سیاه ناگه افتاد حریق
حاکم عادل شهر از بد حادثه مرد
دروصیت جای خود دست فرزند سپرد
پادشاهی که نبود لایق حکم و قضا
حاکم انجا شد ،مردم از ترس رضا
مردم جاهل شهر سرخوش از سبزی باغ
ولی غافل چونبود حاصلی غیر چماق
حاکم از علم تهی در پی ثروت وناز
مردمان ساده لوح ازخوشی سمت نیاز
قصرحاکم شده بود جای هر ابله دزد
هرکه دستمال بدست میگرفت انجا مزد
حق خوریها بنمود دم نزد کس زهراس
کشته ها پشته نمود فارغ از ترس قصاص
هرچه آورد بلا برسر خلق خدا
بیشتر کرد عناد برنیامد چو صدا
مردم درمانده اززبان لال چو سنگ
ولی حاکم منتظر تا کی ایند به تنگ
درمیان مردمان یک نفر ترس نداشت
یک نفر تحمل علف هرز نداشت
بردرقصر برفت بانگ زد ظلم بس است
این سرا بجای عدل جای دزد وناکس است
گفت بامردم شهر بی اثر نیست کلام
پس ازاین مهر سکوت به لب بسته حرام
ترس اگر حاکم شد روز وشب میمیرید
ترس جان گر باشد در غل وزنجیرید
حارسان بارگاه مرد را سخت زدند
بسته دست وپای او پیش حاکم امدند
مرد بی باک چو دید چهره حاکم شهر
بی هراس وواهمه داد زد از سر قهر
زان صدای پرغضب دل حاکم لرزید
دست وپا گم بنمود انهمه خشم چو دید
مرد بی باک بگفت آخر ظلم کجاست
بابت اینهمه ظلم از تو گیرند تقاس
برخودت غره مباش میرسد روز حساب
چونکه آن روز رسید نکند سود عتاب
حاکم اشفت زخشم سخنش را چو شنید
به وزیر امر نمود سرش از تن بزنید
انگاه آن ازاده را دست جلاد سپرد
حرف حق ویاد او کسی از یاد نبرد
پیر دنیا دیده ای گفت بیزارم زخویش
چونکه ترسیدم زجان شکوه ها دارم زخویش
حاکم ظالم نهاد پا فراتر از حدود
همصدا گر میشدیم اوحریف ما نبود
برچسب: پادشاهان نالایق ایران,
نویسنده: مینا فرهادی