نمانده از بهارمن بجز دوپای خسته
به روی چهره ام ببین غبار نامرادی
مراهلاک کرده است ریاضت زیادی
اگرچه نبض غیرتم درون دل تپیده
خزان کشیده دامنش به چهره تکیده
غرور من چه بی گناه درون شب فناشد
عجب که دل به میل خود به غصه اشنا شد
تلنگری بخود زدم مگر که بر خود ایم
مگر که موج التهاب دمی کند رهایم
رهانشد دلم زغم که غم بسی فزون شد
هرانچه غصه خفته بود زپیله اش برون شد
انیس لحظه های من دگر بجز خدا نیست
گمان کنم صدای من به عرش او رسا نیست
خدا اگر شنیده ای صدای گریه هایم
رها بکن مرا زتن ،رسان به انتهایم
برچسب: مرگ غرور,مرگ غرورم بس نبود,مرگ غرورمو ببین,
نویسنده: مینا فرهادی